محمد پارسا محمد پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

پسرعزیزم پارسا

عید96

امسال سال تحویل برخلاف همیشه سالهای قبل لاهیجان نبودیم .خیلی ناگهانی با خاله سپیده اینا تصمیم گرفتیم بریم با ماشین خودمون ارمنستان. از 28 اسفند بعدازظهر حرکت کردیم تا صبح زود از مرز خارج شدیم و بعدازظهر رسیدیم ایروان تمام جاده برفی و خراب بود اونجا هم سرد بود ولی حسابی رفتم بیرون و گشت و گذار تا صبح 3 عید خیلی خوش گذشت خیلی .تا شب رسیدیم جلفا اونجام خرید کردیم و با دوستان هم خداحافظی کردیم بسمت لاهیجان .امسال خاله معصوم هم از بندرعباس نیومده بود دایی محمدم فقط روز اول بود بعد شیفتش بود رفت عسلویه. بابایی هم که برگشت سر کار فقط خودمون بودیم تا 12هم که برگشتیم ...
14 خرداد 1396

عروسی عمو فرزاد

سلام پسر خوشکلم اسفند 95 عمو فرزادت نامزد کرد روز 13 اسفند هم عروسیش بود هر چند بعد نامزدیش رفتیم کاشان و لوزه بابایی رو عمل کردن و برداشتن و ما روزهای سختی رو گذروندیم ولی تا عروسی که 2 هفته بیشتر فرصت نداشتیم حال بابایی بهتر شد وکلی خوش گذشت بهمون اتلیه هم رفتیم ولی تو عکس نگرفتی باهامون بعد تالار هم با دختر خاله های بابایی یه عالمه دنبال ماشین عروس شعر خوندی و رفتیم پارکینگ که حنابندون بود به هر حال شب خوبی بود ...
14 خرداد 1396

بعد از چند سال

پسر خوشکلم تقریبا 4 ساله که چیزی برات ننوشتم هم درگیر کار بودم هم درگیر بزرگ کردن تو که خیلی انرژی از من گرفت اتفاهای زیادی برات تو این چند سال افتاده که کم کم برات تعریف میکنم الان از پیش دبستانی فارغ التحصیل شدی هفته پیش برات تو مهد کودک فرفره جشنشو گرفتن و کارنامه هم گرفتی که همه درساتو بسیار خوب گرفتی الانم یه ماهه که دنبال یه مدرسه خوب برات میچرخم که هم تکلیف هاتو انجام بدی هم جای خوبی باشه تا ثبت نامت کنم.   ...
9 خرداد 1396

دیگه مرد شدی

  از ٢،٣ هفته قبل شروع کردم به اینکه روزها دیگه کمتر شیر بخوری خیلی اذیتم کردی از سر کار که  می اومدم  با اینکه خسته بودم ولی مجبور بودم یکسره باهات بازی کنم یا مشغولت کنم که سراغ شیر خوردن نری و یادت نیادت، تا اینکه چهارشنبه اول خرداد دیگه اولین شبی بود که سعی کردم بهت شیر ندم همین روز هم پرستارت  گفت دیگه  نمی آم واقعا همه چیز بهم گره خورد کلافه شدم بعدازظهر نیم ساعت اینقدرگریه کردی تا خوابیدی پنجشنبه بابات رفت دنبال مامان جون و دایی ات تا یه پرستار برات پیدا کنم دوباره همون شب چند بار پا شدی و گریه کردی روز هم همینطور بهونه گرفتی و گریه میکردی فقط شبا کمی آب می خوردی تا اینکه کم کم بعد از ٣ شب شیشه رو گرفتی و شی...
17 خرداد 1392

سال تحویل92

سال تحویل طبق معمول هرساله خونه مامان جون لاهیجان بودیم ساعت ٢ بعدازظهر بود کلی باماهی سر  سفره هفت سین ور رفتی همچی رو بهم می ریختی تا پایان تعطیلات فقط با خاله و دایی ات بازی می  کردی  فقط دو سه روزی هم مریض شدی دو مرتبه دکتر بردم رودهات عفونی شده بود و شکمت خیلی کار  می کرد بالاخره مجبور شدیم برای اولین بار آنتی بیوتیک بخوری تا خوب بشی. ١٣بدر هم یه روستای قشنگ  بودیم حسابی هم سرد بود آتیش روشن کردیم یه گله گوسفند از کنار ما رد شد خیلی کیف کردی خیلی  خوش گذشت
14 فروردين 1392

آخرین واکسن دوره ایی

پسرکم امروز نوبت واکسن ١.٥سالگی بود با بابات رفتیم که آخرین واکسن دوره ای ات رو بزنی اینقدر خوشکل بغل بابات نشستی و دستتو نگاه کردی که واکسنتو بزنه که اونا خودشون تعجب کردن اصلا گریه  نکردی واکسن دوم رو هم همینجوری نگاه کردی تا تموم بشه تا شب هم خوب بودی زیاد تب نکردی و اما  ساعت ٦ صبح بلند شدی واینقدر گریه کردی که هرکاری می کردم ساکت نشدی حتی شیر هم نمی  خواستی توی بغل من هم آروم نشدی بعد از نیم ساعت اینقدر جیغ زدی تا خوابت برد تا حالا اینجوری  نشده بودی.
10 اسفند 1391

6دندون

  پسرم الان یک ماهه که خیلی شبها اذیت می کنی و تا صبح شیر می خوری و چند روزه دوباره سینه ات به خس خس افتاده و دماغت می گیره، ایندفعه دیگه خوب میدونم به خاطر دوندونته ،دیگه دکتر نبردمت آخه ٦تاشو داری باهم در میاری هم ٤تا نیشو ،هم دوتا آسیای بالا رو، از هر کدوم هم یه کمی در اومده ولی هنوز آروم نشدی امروز صبح که زنگ زدم پرستارت تا حالتو بپرسم میگفت خیلی سخت و باگریه غذا می خوری، پیش منکه حسابی ناز می کنی و نمیخوای که غذا بخوری، تا میرم آشپزخونه شروع میکنی گریه کردن فقط دنبالم راه میافتی که بغلم کن خیلی خسته شدم پسرم. راستی چهارشنبه باهام اومدی اداره 4به بعد تا ساعت5/5 پیشم موندی
14 بهمن 1391

خونه جدید

مامانی دیروز اسباب کشی کردیم و از خونه ای که توش بدنیا اومده بودی بلند شدیم اومدیم یه خونه دیگه   با اومدن به خونه جدیدبا تعجب همه جارو نگاه کردی اما هنوز خونمون خیلی کار داره تا مرتب بشه منم از  بس که کار داشتیم مریض شدم   ...
17 آذر 1391

عروسی خاله

پسرم  دیروز عروسی خاله ات بود کلی تو بغلم رقصیدی با دیدن خاله تو لباس عروسی سرعقد تعجب  کردی هی میگفتی دا دا آخه خاله ودایی تو دا صدا می کنی خیلی پسر ماهی بودی اصلا اذیتم نکردی  راحت به کارام رسیدم با اینکه ٣ بار تو هفته قبل دکتر رفتی هی سرفه می کردی و سینه ات خس خس  می کرد آخرش فهمیدم به خاطر  دراومدن دندونهای آسیای پایینت بوده و اصلا سرما نخوردی   ...
20 آبان 1391