پسرعزیزم پارسا

خاطرات گلم

هفت سالگی

سلام پسرم امروز میخوام از شروع هفت سالگی ات بگم شب تولدت یهو گفتی مامان تولدمو تو مهد برام بگیر من و بابایی هم ساعت 9 تند تند رفتیم وسایل گرفتیم و کیک برات سفارش دادیم با خاله الهام هم هماهنگ کردم برای 30 نفر از دوستات که تو مهد بودن از ساعت 10 صبح شروع شد تولدت منم ساعت 11 اومدم مربی و بچه ها داشتن می رقصیدن منم باهات رقصیدم و کیک پخش کردیم و عکس گرفتیم خیلی خوب بود بعد یه هفته هم تو خونه عمه ها و عمو و عزیز اینا رو دعوت کردیم ولی دیگه کیک نگرفتم یه حساب گنجینه سپهر هم برات باز کردیم کادوها تم ریختیم توش .دوهفته بعد شروع سال تحصیلی هم از طرف مدرسه یه جشنی تو تالار میثاق گرفتن و کلاس اولت شروع شد اولش بعد مدرسه رفتی مهد رنگین کمان ولی کلی تک...
13 بهمن 1396

پارگی ابرو

سلام پسر خوشکلم هفته پیش ساعت11/5شب تو خونه مشغول بازی با اسکوترت بودی اونم با سرعت زیاد که متاسفانه سر خوردی و افتادی درست به تیزی میز آینه کنسول منم روبه روت بودم شروع کردی به گریه کردن من اصلا دل نداشتم که ببینمت بالای چشم راستت زیر ابروهات پاره شده بود و یه بند خون میومد بابایی بردت بیمارستان اونجا هم چسب بخیه زدن اما 2روز بعد تو مهد نیما کله شو زد بهت دوباره خون اومده خیلی نگرانتم .یه بار دیگه تو سه سالگی ات عید خونه مامان جون دمپایی بزرگ پات کردی و افتادی و ابروی سمت چپت پاره شد وای اصلا نیمزاشتی دکتر نگاهت کنه مجبور شدیم ببریمت اتاق عمل تا بیهوشت کنن و بخیه بزننت اون شب هیچوقت یادم نمیره تا صبح از نگرانی بیدار بودم ولی خداروشکر قشنگ و...
1 مرداد 1396

تعطیلات عید فطر و دریا

هفته پیش دوشنبه عید فطر بود و ما یکشنبه بعدازظهر رفتیم لاهیجان شلوغ بود تا ساعت 12 رسیدیم لاهیجان بابایی بخاطر تست خوابش بیمارستان نوبت داشت و رفت ولی ما با دایی محمد بعد یکسال رفتیم دریا اخه 2 هفته ایی هم بود بابایی برات یه کوسه بادی جایزه خریده بود و تو مدام میگفتی بریم دریا بالاخره اونجا بادش کردیم و تو حسابی کیف کردی دیگه از آب بیرون نمی اومدی با اینکه لبات سیاه شده بود ولی به زور بیرون آوردیمت کلی هم با کامیونت شن بازی کردی و حال کردی .5 شنبه هم بابایی اومد و ما صبح زود برگشتیم هر چند راضی نبودی برگردی ...
15 تير 1396

کچلی

✍️ ارسال مطلب و عکس در وبلاگ راهنمای ربات ⚙️ تنظیمات ربات سلام پسر خوشکلم دیشب برای اولین بار کچلت کردیم البته به ناچار چون وقتی از حموم اومدی دیدم جلوی موهات سفیده و تیغ خورده است گفتم پارسا چیکار کردی سریع با بقیه مو خواستی بپوشونی که اصلا امکان نداشت بابایی هم مجبور شد شب برات ماشین کنه اولش خوشحال بودی ولی الان هی میگی پس کی در میاد نیما تو مهدبهم میخنده الانم که دارم مینویسم جلوی آینه میری میپرسی موهام چقدر سفت شده حموم برم نرم میشه ...
15 تير 1396

سیرک و تله کابین

پسر گلم امسال اردیبهشت رفتیم لاهیجان اونجا سیرک داشت شبش با دایی محمد رفتیم سیرک کلی کیف کردی تا مدتها میگفتی میخوام بنیامین بشم اخه بنیامین از طناب راه میرفت رو قرقره میرفت تو هم خوشت اومد جمعه صبح هم که میخواستیم برگردیم رفتیم تله کابین سوار شدیم با دایی محمد اونم خیلی ذوق کردی و دوست داشتی ...
23 خرداد 1396

پارک بیلینیو

  همیشه یکی از آرزوهات این بود که سوار تراکتور بشی و خاک برداری چند بار تو اداره سوار تراکتور کردمت اما خاموش بود اکثرا تا اینکه امسال اردیبهشت رفتیم پارک نهج البلاغه قسمت پارک بیلینو واونجا بیل میکانیکی کوچیک داشت سوار شدی و خاک برداشتی کلی ذوق کردی و یه قسمتیش هم شن بود کلی کامیون و بیل اسباب بازی. رفتی توش اینقدر بازی کردی و کیف کردی که حد نداشت اینم عکساش ...
23 خرداد 1396

آخرین واکسن کارت

سلام پسر خوشکلم هفته پیش چهارشنبه آخرین واکسن تو زدی بابا اومد مهد دنبالت برد واکسن زدی گفتی جلوی دهنتو گرفتی که گریه نکنی بعد دوباره بابایی بردت مهد. اونجا هم زنگ زدم به خاله الهام گفت خوبی ولی وقتی اومدی خونه از دست درد شکایت داشتی و تبم کردی 5 شنبه و جمعه هم درد داشتی لی شنبه دیگه خداروشکر خیلی بهتر شدی اینم یه عکس از حالت تب و دردت ...
23 خرداد 1396

عید96

امسال سال تحویل برخلاف همیشه سالهای قبل لاهیجان نبودیم .خیلی ناگهانی با خاله سپیده اینا تصمیم گرفتیم بریم با ماشین خودمون ارمنستان. از 28 اسفند بعدازظهر حرکت کردیم تا صبح زود از مرز خارج شدیم و بعدازظهر رسیدیم ایروان تمام جاده برفی و خراب بود اونجا هم سرد بود ولی حسابی رفتم بیرون و گشت و گذار تا صبح 3 عید خیلی خوش گذشت خیلی .تا شب رسیدیم جلفا اونجام خرید کردیم و با دوستان هم خداحافظی کردیم بسمت لاهیجان .امسال خاله معصوم هم از بندرعباس نیومده بود دایی محمدم فقط روز اول بود بعد شیفتش بود رفت عسلویه. بابایی هم که برگشت سر کار فقط خودمون بودیم تا 12هم که برگشتیم ...
14 خرداد 1396

عروسی عمو فرزاد

سلام پسر خوشکلم اسفند 95 عمو فرزادت نامزد کرد روز 13 اسفند هم عروسیش بود هر چند بعد نامزدیش رفتیم کاشان و لوزه بابایی رو عمل کردن و برداشتن و ما روزهای سختی رو گذروندیم ولی تا عروسی که 2 هفته بیشتر فرصت نداشتیم حال بابایی بهتر شد وکلی خوش گذشت بهمون اتلیه هم رفتیم ولی تو عکس نگرفتی باهامون بعد تالار هم با دختر خاله های بابایی یه عالمه دنبال ماشین عروس شعر خوندی و رفتیم پارکینگ که حنابندون بود به هر حال شب خوبی بود ...
14 خرداد 1396

بعد از چند سال

پسر خوشکلم تقریبا 4 ساله که چیزی برات ننوشتم هم درگیر کار بودم هم درگیر بزرگ کردن تو که خیلی انرژی از من گرفت اتفاهای زیادی برات تو این چند سال افتاده که کم کم برات تعریف میکنم الان از پیش دبستانی فارغ التحصیل شدی هفته پیش برات تو مهد کودک فرفره جشنشو گرفتن و کارنامه هم گرفتی که همه درساتو بسیار خوب گرفتی الانم یه ماهه که دنبال یه مدرسه خوب برات میچرخم که هم تکلیف هاتو انجام بدی هم جای خوبی باشه تا ثبت نامت کنم.   ...
9 خرداد 1396